تبلیغات
دلداده - جوک های باحال...
تاریخ : شنبه 15 مهر 1391 | 10:14 ب.ظ | نویسنده : " دلداده "
اگر میخواهی در زندگی قدم های بزرگ برداری

همیشه شلوار کردی بپوش
----
یه روزی یه خیار با یه خیار شوره توی خیابون داشتن می رفتند

یه نفر از خیاره پرسید این کیه که همراهته؟

خیاره گفت:این خواهره ترشیده ی منه
----
غضنفر داشت آب جوش میریخته توی باغچه!
بهش میگن: چرا آب جوش میریزی تو باغچه؟؟ میگه: آخه چایی کاشتم
----
بیشتر مردها ۲ آرزوی بزرگ دارند، اول داشتن خونه، دوم داشتن ماشین برای فرار از خونه
----
غضنفر میره خواستگاری بابای عروس بهش میگه اون گلی که زدی به یقت خارش اذیتت نمیکنه غضنفر میگه خارش که نه ولی گلدونش که تو لباسمه بیچارم کرده
----
به غضنفر میگن با سرعت جمله بساز میگه ویژ
----
غضنفر زنش حامله بوده، نگاه میکنه به شکم زنش،

میگه: خانم جان این چیه؟ میگه: بچه ست. میگه: دوستش داری؟

میگه: آره خوب، معلومه.

میگه: پس چرا قورتش دادی؟
----

كسی از درد چشم می نالید . همسایه ای به در خانه اش آمد و گفت :

" تو را چه می شود ؟ دردت را بگو تا شاید آن را علاجی كنیم . "

مرد بیمار گفت :

" چشمم چنان درد می كند كه به مرگ خود راضی شده ام . "

همسایه قدری با خود اندیشید. آنگاه گفت:

" پارسال دندانم درد می كرد ، آن را از بیخ كندم و راحت شدم !"
----
دزدی لباسی را ربود و به بازار برد تا بفروشد . در بازار لباس را از او دزدیدند . در راه بر گشت ، رفیقش از او پرسید :

" لباس را چند فروختی ؟ "

گفت : " به همان قیمت كه خریده بودم! "
----
مرد زشت رویی در برابر آیینه نشسته بود. به خویش نگاه می كرد و می گفت : " سپاس خدای را كه مرا صورتی چنین زیبا داد. "

غلامش بر در خانه ایستاده بود و این سخن ها می شنید . كسی از آنجا می گذشت . از غلام پرسید : " خواجه چه می كند؟ "

گفت : " نشسته است و بر خدا دروغ می بندد"
----
كچلی از حمام بیرون آمد و دید كه كلاهش را دزدیده اند . داد و فریادی راه انداخت و كلاهش را از حمامی خواست. حمامی گفت:

" من كلاه تو را ندیده ام و تو چنین چیزی به من نسپر ده ای . شاید اصلا" كلاهی بر سر نداشته ای . "

كچل گفت:

" انصاف بده ای مسلمان ! این سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بیرونش آورد ؟!"



طبقه بندی: شادوخنده دار،